جمعه 10 شهریور ماه سال 1385
بعد این همه وقت بلاخره تونستم به همه ی این تنبلیا و چیزای دیگه غلبه کنم و یه چیزکی بنویسم با اینکه کلی مطلب تو ذهنم آماده کرده بودم الان دست به کیبورد شدم هیچی به فکرم نمیرسه برای نوشتن . اول اینکه الان مدتیه سرکار میرم که با دیدن دوستای قدیمی و یادآوری اونا فهمیدم که به یکی از آرزوهام یه جوورایی رسیدم چون کار تو یه روزنامه یکی از خواسته هایی بوده که همیشه دنبالش بودم.تابستونای کرمان شدیدا بد خسته کننده و کسل کننده. تنها قسمت خوبش همون ساعتای کاریه!
راستی تنهایی خیلی بدههههههههههه



