پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
من کلی استعداد تو وجودم نهفتس دوستانم همه اعتراف میکنن!
فرشید الان این کامنتو دیدم و کلی خندیدم! : هاله، نمیدونم چرا همین دیروز پریروزا یاد اس ام اس زدن تو در حین صحبت با دوستان بدون نیاز به نگاه کردن به گوشی فکر میکردم... این استعدادت رو دست کم نگیر :پی
کجایی ببینی استعدادام چقدر پیشرفت کرده مثلا در عرض یک ساعت میتونم به آبله مرغان شدید!!! مبتلا بشم چرا؟ چون ۳ روز درس خوندم و احتمالا حال سر جلسه نشستنو نداشتم! اعصابم از دست خودم خوورده.... استعداد بعدیم تو آشپزی دیروز کشف شد که به برنجی که تو پلوپز در حال دم کشیدن بود مرغ یخزده اضافه کردم به اضافه ی دو لیوان آب! همین! ولی نمیدونم چرا مزه سوپ گرفت و شفته شد؟؟... یه نفر میگفت بچم از صبح میره سر کلاس تا عصر خسته کووفته میاد خونه الهی بمیرم بچم .... یه نفر دیگه برگشت بهش گفت حالا خوش به حال بچه ی تو که وقتی خسته و کوفته از راه میرسه نباید تازه بره تو آشپزخونه و غذا درست کنه ... خوشم اومد اما چه فایده اینا که ناهار نمیشه!
شنبه 26 فروردین ماه سال 1385
این ترم یه دودره بازی شدم بیاین ببینین ! نشستم تو خونه مثل خر میخونم اما نصف کلاسامو حسش نیست!
میگن تا نباشد چوب تر ... بقیشو نمیگم چون اصلنم این نیست که من چون استادام این ترم حضور غیاب نمیکنن کلاسامو میپیچونم و استادامم اصلا بی سواد نیستن! میدونید؟
یه چیز عجیب! من!!!!!!! جدیدن بعد از ق....ن حالم بد میشه! فکر کن!
یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1385
از دیروز که رسیدم فقط عین ... با بچه ها مشغول تمیز کاری بودیم! همه جا خاک گرفته بود و ۱۰۰ رحمت به خونه ی خانوم هاویشام! مراسم تغییر دکوراسیون و دوباره استقلال! خیلی پررو ام به خدا!
غرض از آپدیت این نوشته کیوان درسته یه کم یه جووریه اما به نظرم باید گفته میشد....
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
یکی از بدترین احساساتی که به آدمی دست میده میتونه این باشه که میای از رو کامپیوترت آهنگ بریزی رو mp3 player بعد میبینی که از بس مدرن تشریف داره نمیشه! و مجبوری به همون آهنگای جواد روش که یه نفر لطف کرده و روش ریخته اکتفا کنی! :(
من متاسفانه خیلی تنبلم تو کامنت گذاشتن :( خیلیییی
کلا خودمم خیلی خجالت میکشم. جالبیش اینه که روزی شونصدتا وبلاگم میخونم اما حس کامنت گذاشتن نمیاد مگه اینکه واقعا یه چیزی به ذهنم برسه همون موقع. ولی کلا خیلی وبلاگ میخونم و گاهیم فکر میکنم اگه این پدیده! نبود من چه جوری از بیکاری در میومدم و چشمام کوور میشد بسکه بازی میکردم با کامپیوتر هر چند که الان بهتره دهنمو ببندم و حرفی از بیکاری نزنم که عین خر کار دارم و دقیقا از خود فردا که میرم سمت کرمان باید شروع کنم! تو هفته ی دیگه هم دو تا امتحان دارم که واژه ی یک کلمه خوندن هم در موردشون صدق نمیکنه :( مثلا تصمیم داشتم که حتما تو عید آنالیز بخونم که من برم بمیرم با این تصمیم گرفتنام که اگه نصفشونو عمل میکردم الان داشتم عشق دنیا رو میکردم!
خدایا ذره ای از علاقه ی این نیم وجب هانا رو از کامپیوتر کم گردان که نصف کیبوردم شکلاته و نصفش پفک دستم میچسبه بهش! آخه بچه تو برو شیشه شیر و پستونکتو بخور با این چیکار داری!
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385
داشتم از تجریش میرفتم سمت خونه و حسابیم خسته کوفته بودم سه تا مجله خریدم و رفتم سوار تاکسی که قبل از من یه دختر و پسر سوار شده بودن شدم و شروع کردم به نگاه کردن مجله ها و یهو دیدم مجله موفقیتی که خریدم قدیمیه کلی از گیجیه خودم عصبانی شدم و شروع کردم خوندن بقیه مجله ها که یهو با یه صدایی تقریبا جیغ مانند! به خودم اومدم که دختره به پسره گفت درست بشین!!! و دیدم پسره هی داره از من فاصله میگیره و به دختره بیشتر میچسبه! کلی تعجب کردم ... یهو دختره برگشت به پسره گفت پاتم بیار این ور! پسره رسمن مچاله شده بود تو بغل دختره که یه وقت با نزدیک شدن به من شیطون گوولش نزنه و از راه راااست!! منحرف نشه و غیرت خانووم هم ارضا بشه ... آنچنان به دختره چپ چپ نگاه کردم که فکر کنم سکته کرد از اون نگاه خشانت بار منی که در حالت عادیم نمیشه تو رووم نگاه کرد!............. میخواستم بگم آخه احمق این اگه بخواد به تو خیانت کنه نمیاد جلو چشم تو این کارو بکنه که تو اینجوری خودتو پاره میکنی و ملتم کلی بهت میخندن که نگفتم.جالب اینکه وقتی که دختره تو راه پیاده شد پسره گووشیشو از تو جیبش در آورد و خیلی راحت یه شماره گرفت و مشغوول قربون صدقه رفتن شد! ای خاک ... .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز با خواهرم یه سر رفتیم هفت تیر که گویا در دوران دانشجویی خواهرم برو بیایی واسه خودش داشته !!!( خودش میگفت مثل اون موقعها نیست اصلا!) میخواست مانتو بخره نشون به اون نشونی که ۳ ساعت تمام! چه بسا بیشتر این میدونو بالا پایین کردیم دریغ از یه چیز درست حسابی! مانتوها کلی نقش و نگار و گل و بلبل پولک و منجوق و نخ! پاره پوره ( البته من کلا از چیزای پاره پوره خوشم میاد) و کووووتاه!! مملکت اسلامی! چشم آقای احمدی نژاد روشن! بسی مشعوف شدم. فکر کنم اگه اجازه بدن خانوما با بلوز شلوار بیرون بیان خیلی سنگین تر از این کت هایی! که به اسم مانتو فروخته میشه هست
یکشنبه 13 فروردین ماه سال 1385
کی میخوایم یاد بگیریم تو خصوصی ترین مسایل زندگیه همدیگه دخالت نکنیم؟ کی میخوایم معنیه حریم شخصیو بفهمیم و به صرف اینکه خواهر و برادر و دوست یه نفر دیگه ایم سرمونو تو هر سوراخی که دیدیم فرو نکنیم و دخالت نکنیم؟
من واقعا دارم خسته میشم از این همه دخالت از اینکه هر کی از راه میرسه یه نظر تخصصی واسه ریزترین حرکات انسانی و غیر انسانی من داره! من دیوونه شدم از اینکه واقعا موندم که به ساز کی برقصم ؟! مدت زیادیه که خودم تصمیم میگیرم عمل میکنم و مستقلم اما بازم یه جاهایی یه آدمایی هستن که همچین بسوزوننت که نفهمی از کجا خوردی یه ادمایی که خودشونو محق میدونن واسه کوچکترین مسایلت نظر بدن و خودشونم حق به جانب بدونن نمیدونم به کسی چه ربطی داره که فلان دوست من پررو میشه اگه من اینکارو براش انجام بدم کسی که حتی ظاهر رابطه ی منو با یه نفر ندیده و میشینه برام فلسفه باقی میکنه و توقعم داره عین بز گر سرمو براش تکون بدم و تاییدش کنم ............................................................................خسته شدم از اینکه هر جا نشستی از خودت و هنرنماییات و شوهرتو بچتو خونتو سلیقتو و شغلتو و وسایل خونت تا مواد شوینده ای که مصرف میکنی تعریف کردی از اینکه من هیچ وقت پایه ی غیبتت از خواهر و مادر شوهرت نیستم وقتی از خودت تعریف میکنی فقط نگاه میکنم و هیچ وقت مثل بقیه خودشیرینای دورو ورت به به و چه چه نمیکنم . اهل دودم و اینکه شدم عضو خنثی که ترجیح میدم هیچ وقت نه تاییدت کنم و نه تکذیب تا بعدا از دستت در امان باشم خسته شدم بی خیال من باش خوب؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 12 فروردین ماه سال 1385
اسمش هادیه
داداشمه :)
اسمشو منو حمیدرضا از روی اسم خودمو مهدی انتخاب کردیم هر چند اسمش یه کم قدیمیه و عربیه اما خوب به اسمای ما میاد البته بابام همیشه از این شاکیه که پسرش کاملا ایرانیه و اسمش اما عربیه ...
هادی یه جورایی مشکل خانوادمونه مامانم و بابام سر تربیتش خیلی با هم مشکل دارن! هر چند حق دارن از آخرین باری که بچه دار شده بودن حدود ۱۹ سال میگذشت و اونا هم خوب سن و سالی ازشون گذشته مامانم میگه به بچه باید پرو بال داد که بره بگرده و همه جا رو ببینه اما بابام میگه جای دور نباید بره خسته میشه اذیت میشه مریض میشه و کارش به درمانگاه میکشه .... مامانم خیلی باهاش اینور اونور میره و این بابامو شاکی کرده طوریکه میگه منم پدرشم و حق دارم بچمو ببینم هرچند که همیشه با همدیگه هستن! بابام هر روز هادیو حموم میکنه حالا هرروز نه یه روز در میون مامانم میگه بچه مرض میگیره بابام به طرز وسواس گونه ای به سلامتیش اهمیت میده کافیه یه صدایی ازش در بیاد که بابام از خواب و خوراک بیفته بعضی موقع ها حساسیت بابام کم میشه و میزاره هادی با خواهر و برادراش بره مسافرت و خودشون کلی دلتنگ بچه میشن!
خلاصه داستانی داریم با این هادی و مامان و بابا....... کـــــــــــــــــمک
پیوست : هادی اسم ماشینمونه :))
چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1385
میدونم اگه اون نمودار بیوریتم کذایی رو میتونستم امروز بازش کنم همه چی تو پایین ترین حالت ممکن بود میدونم امروز از اون روزاییه که اخلاقم سگیه میدونی بــــــــــی حوصــــــــــــــــــــــلم ...
مسافرتم که رفتم و اومدم هیچ تاثیری تو حالم نداشت نه اون جنگلای سرسبز نه اون دریا با اون همه ابهتش و نه اون همه قشنگیا و تجریه هایی که داشتم هیچ کدوم نتونستن درستم کنن. فکر کنم کار از این حرفها و گذشته و اوضاع خرابتر از این حرفاس که با یه مسافرت عین بچه کوچولوها گول بخورم و همه چیزو فراموش کنم .
میشه اونایی که عضو خبرنامه ی اینجا هستن یه اثری از خودشون باقی بزارن؟ آخه خیلی سخته تو خماری موندن اینکه کی عضو شده؟! و اینا کین؟... اما کلا خیلی دوسشون دارم هاااااا..........................................................
مثل اینکه مودمم هم هار شده به لطف خدا! باید نمودار بیوریتم اینم بگیرم!
با هر اکانتی میام تند تند قطع میشه سرعتمم که افتضااااااح
شنبه 5 فروردین ماه سال 1385
شدم عین این بچه کوچولوها که تا یه مهمون میاد تو خونشون هرچی اسباب بازی دارن میریزن وسط و اتاقو میکنن عین میدون جنگ امروز وقتی سارا از اینجا میرفت یه نگاهی به کف اتاقم کردم که پر از کتاب و مجله و لباس بود وحشت برم داشت :)
من موجود بداخلاقی هستم اینم خودم میدونم دارم سعی میکنم خودمو اصلاااح!!! کنم دست خودمم نیست دیگه میشه بهم نگید بداخلاق؟؟
بی احساسم هستم راستی!
پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1385
از اونجایی که خیلی گیجم طبیعتا سوتیم به مقدار فراوون تو چنته دارم و جدیدنم سوتیای sms ی میدم که آخریش که امروز باشه حسابی باعث آبروریزی و خنده شد... هر چند باید از مخابراتم تشکر کنم بابت فعال کردن سرویس sms همه مشترکین و نرسیدن نصف sms ها به دست صاحباشون و الاا فجیع ترین سوتیه تاریخ اتفاق میفتاد دو شب پیش :))
میگم این پارازیتای موبایل برای مونیتور ضرر داره ؟چون من به سان یک انسان سادیسمی! گووشیمو رو silent میزارم و از روی پارازیتایی که رو مونیتور میفته یه سریم به گوشیه بدبخت میزنم.( مجبورم به خاطر پنل عزیزم بین مطالب مختلف یه چیزی بزارم مثلا ... یا همین اینی که الان گذاشتم! خیلی جدی نگیرید)
اینکه آدم خودشو به بی خیالی بزنه خوبه اینکه واسه هر حرفی خودشو ناراحت نکنه هم خیلی خوبه اما اینکه این بی خیالی باعث بشه حتی واسه حرفاتم ارزش قایل نباشن نمی ارزه ... نچ .. نمی ارزه .... البته بعضیا هم هستن که خیلی زرنگن میرن زیر نقاب ساده لوحی و هر کاری دلشون میخواد میکنن و هر حرفیم میزنن و هیچ کسم بهشون نمیگه چرا؟