![]() |
![]() |
![]() |
دلم نیومد که این خبر خوش رو هم ننویسم که گنجی از زندان آزاد شد هر چند دیگه فکر کنم همه فهمیدن الان. به هر صورت خدا رو شکر ...

خواب خواب بودما همین ۵ دقیقه پیش! خدا بخواد ۱۰:۴۵ شبم بود و میشد مثل آدم تا خود صبح یه کله خوابید که مامانم صدام زد و همش پر به سلامتی هنوزم یه کم گیج و منگم البته مهم نیست حالا که بیدار شدم . آقا من لاک پشت میخوام به من چه که وقتی رفتم کی میخواد مواظبش باشه به من چه که کلی درد و مرض داره خوب نمیزارم هانا بره سمتش اصلا به من چه میخوااااااااام.... در کمال صحت و سلامت عقل اعلام میدارم که دوست دارم با یکی دعوا کنم و بعدم کلی سرش داد بکشم اونم جوابمو بده بعد همدیگرو بزنیم آدمش فرقی نمیکنه کسی پایه هست؟ روانم حسابی پاک شده ملی میگه واسه چرت و پرتاییه که میخونم اما من فقط وبلاگ شماها رو میخونم یعنی میشه؟... یه هوس دارم آآآآخ حتی فکرشم کف دستمو به خارش میندازه خودمم فکر نمیکردم بتونم انقدر بدجنس باشم . لعنتی این عطر مگه مال من نبود پس چرا هر وقت بو میکشم یاد تو میفتم؟ آدم قحطه؟... چیه همیشه باید بفهمید آدم چی میگه؟ نمیتونید یه بار طاقت بیارید؟ خوب نیارید اصلا بی خیال! امروز یاد یه شعر افتادم البته چون آدم با تربیتی شدم و دیگه نمیخوام حرف زشت بزنم سانسورش میکنم اونی که به ما ...ه بود کلاغ .... دریده بود. البته کاملا بدون دلیل!
نمیدونم به چی معجزه میگن اما فکر کنم یه دونه از اون کوچیکا امروز واسه من اتفاق افتاد. داشتم اتاقمو مرتب میکردم که رسیدم به کمدی که حالت انباری برام گرفته بود و توشه یه عالمه کتاب و دفتر چینده بودم اما چند سالی بود سراغ اونا نرفته بودم.همشونو ریختم بیرون و داشتم توی کارتن بسته بندیشون میکردم که چشمم به یه سررسید افتاد مال سال ۷۹ چیزی حدود ۵ سال پیش توش هیچی ننوشته بودم به جز ۵-۶ ورق که نوشته هاش حسابی تکونم داد. خیلی خوشحالم که این عادت نوشتنو دارم و هنوز حفظش کردم از خاطره نویسی گرفته تا حرف زدن با خودم که باشه من این شیوه ی خودمو واقعا دوست دارم. یه قسمتی از نوشته ی اون زمان رو اینجا مینویسم شاید شما هم منظورمو از معجزه متوجه شدید. ممکنه یه کم لحنش عجیب باشه (واسه خودمم بود!)و انشا درستیم نداشته باشه (کما اینکه بعد این همه سال هنوز نمیتونم اونقدرها خوب بنویسم) اما ....
امروز هوس کردم بنویسم از آن جهت که به هر حال در چند سال آینده مطمئنا زمانی فرا میرسد که من این مطالب را خواهم خواند ( پیشگویی هم میکردم ) در حال امیدوارم که هنگامی که در آینده این مطالب را میخوانم حسرت این لحظات را نخورم و از همین جا در صورتی که در آینده شکست خورده بودم می گویم که برای پیروزی و موفقیت هیچ وقت دیر نیست و همیشه میتوانم برای موفقیت اقدام کنم و پیروز باشم . وجود من مثل یک اینه صاف است و از خودم و خدا میخواهم که همیشه و همه حال اون رو حفظ گردانیم و اگر زمانی در زندگی اتفاقی رخ داد که لکه ای بر این آینه نشست مثل یک قهرمان از کنار آن بگذرم و همه چیز را از نو بسازم ....
خوب! نمیدونم چرا این مدلی بوده البته منکه الان این مدلیم معلومه دیگه ۱۷ سالگی چی بودم واه واه! نوشته هه خیلی بود البته اما خوب این تیکش انگار پررنگ شده بود واسم کلی تاثیر داشت روم :)
۱.داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم بهم گفت خیلی خری به جای حرص خوردن باید شکر میکردی که بدتر از این واست پیش نیومد و حداقل اونقدر شانس داشتی که زود بفهمی چی شده. بعدم یه جریانی برام تعریف کرد که خدا رو شکر کردم و از دست خودمم خیلی عصبانی شدم که چرا تا این حد بچه شدم.
۲. یه عده از آدما بدجور رو اعصاب یه عده دیگه پیاده روی میکنن! مثلا فکر کنم این چند وقته بد رو اعصاب یه نفر پیاده روی کردم که البته ناراحت نیستم به خاطرش متاسفانه! خیلی پرروام آخه
۳.از بس آهنگای حاکان و چاوشی رو شنیدم شب تا صبح صداشون تو کلمه!
۴.آهای تو این چه عنوانی بود واسه این cd که واسم رایت کردی گذاشتی؟؟؟ همه مشکوک نگاه میکنن منو ... آش نخورده و دهن سوخته همینه دیگه.
۵. مونا میگه فقط میخوام حال کنم تا عقده ای نشم برم بگردم بخورم بکشم بگم بخندم برقصم اصلنم برام مهم نیست که با کی! فقط باحال باشه و پول داشته باشه. خیلی خواستم اینجوری باشم اما نمیتونم چرا باید با دوستای صمیمی خودمم انقدر متفاوت باشم ؟ خدایا چرا انقدر منو پروانه آفریدی :))))
خونه کرمان که از بالا تا پایینش خاکه و در کمال پررویی تمیز کردنشم گذاشتیم واسه بعد عید اگه برگردیم . تهرانم که همه شکر خدا انگار منتظر نیروی کمکی نشستن!
همه ی اینا یه طرف تو سرم انقدر شلوغه که دو هفتس دارم سعی میکنم شلوغیا رو یه کم مرتب کنم اما نمیشه یه عالمه فکر یه عالمه برنامه به اضافه یه عالمه سستی. نمیدونم چرا انقدر بی انگیزه شدم و هیچی عین خیالم نیست در صورتی که خیلی چیزا رو از دست میدم یا به عبارتی میپرونم!
این نیوتن اگه میدونست شونصد سال بعد از اینکه قانونهاشو کشف کرد و سرشو گذاشت و مرد یه دختری یه گوشه دنیا میشینه و قانون عمل و عکس العملشو با کل زندگیش مقایسه میکنه و به این نتیجه میرسه که همه ی زندگیش با این قانون پیش رفته چه حسی بهش دست میداد؟؟
ای بابا هنوز باید منتظر خیلی چیزا باشه انگار.
سال ۸۴ هم داره تموم میشه و با تموم شدنشم وبلاگم میره تو چهار سالگی هرجوری بوده و شد ادامه دادم به نوشتنم .
همیشه آخر سال میدونستم سالی که گذشته چطور بوده برام. امسال اما خیلی متفاوته یه سال خنثی پر از درس پر از تجربه پر از اتفاق و ناراحتی پر از بدشانسی واسه همه ی این تجربه ها بهای سنگینی دادم نمیدونم می ارزه یا نه اما امسال از خیلی چیزا و شاید از خودم گذشتم و هنوزم اثرات بدشو حداقل روی فکر خودم میبینم. با این همه هنوز اعتقاد ندارم به اینکه سال بدی بوده شاید چون دیگه فهمیدم هیچی پایدار نیست و هیچ آدمی واسه همیشه تو زندگیه بقیه نیست. یه کارایی رو مجبور بودم از روی اجبار انجام بدم که نمیخواستم و شد یه عده این وسط دلخور شدن اما دست من نبود که اگه بود هیچ وقت نمیزاشتم اینجوری بشه .
حوصله نق نق کردن ندارم و الا کلی چیزا میشد نوشت خدا رو چه دیدی شاید بعدن یه چیزایی نوشتم
: بریم فیلم زیرمیزی بگیریم
: فیلم قشنگیه؟ ![]()
تو زندگیم احمق تر از خودم ندیدم! فقط همین
خودت میفهمی



