دیشب هی نوشتم و هی خط زدم. هی نوشتم و هی خط زدم. میدونستم که اگه مطلبی رو پابلیش کنم اونوقت مجبور میشم صبح اول صبحی بیام و یا هی از سر و تهاش بزنم و یا اصلاً کل مطلب رو پاک کنم. دیدن اون همه آرزوهای خفته در گور، اون همه بوی گوشت کباب شده، اون همه لبخندهای معصوم که الان با یه روبان مشکی قاب گرفته، وصل حجلههاشون شده دیگه حال و حوصله درست نوشتن و تمیز نوشتن و یه جوری نوشتن که به پَر و قبای فلانی و بیساری برنخوره رو نمیطلبید، بهمین دلیل دندون رو جیگر گذاشته و چیزی ننوشتم و تا نصفه شب هی مطالب و نوشتههای بچهها و سایتهای خبری رو خوندم و هی زل زدم به جنازههای جزغاله شده.
در حالیکه این چند وقته تلویزیون با یه رویکرد اندیشمندانه همش داشت در رابطه با ایدز و بیماریهای جنسی صحبت میکرد و ظاهرا توی این دو سه روزه دیگه اسم بردن از کاندوم تابو نبود و یا در حالیکه همش مانورهای زلزله توی مدارس و جاهای مختلف رو از کانالهای مختلف نشون میداد، یه حس گمشده و ناخودآگاهی میگفت ماها هم باید دیگه همزمان خودمون رو آماده کنیم که یا همین روزها ایدز بگیریم و یا سقف خونهمون بواسطه یه زلزله چهار، پنج ریشتری روی سرمون خراب شه و توی حالت اولی با شرم و خجالت و توی حالت دومی با سربلندی و افتخار ریق رحمت رو سربکشیم و بدون هیچ سوال و جوابی و انکر و منکری بسوی بهشت برین راهی شیم که ناگهان بلایی دیگه به سرمون فرود اومد.
هواپیمای C-130 در حالیکه تنها ۸ دقیقه از زمین جدا شده بود، با باکی پر از بنزین و حدود ۹۴ مسافر .... بگذریم! بگذریم که دیگه همه دنیا خبر دارند که چی به سر اون هواپیما و اون سرنشینان و این دل ملتِ بدبخت و بیچاره اومده. بگذریم که اگه نبود اون شرم و حیاء و خجالتی که از میزبان دیشبی داشتم، وقتی اون صحنههای رقتبار رو دیدم دوست داشتم باز هم مثل همون شبی که تک و تنها توی خونه بودم و از دیدین تصاویر زلزله بم، بغضم ترکید و بیشرم و حیاء گریه کردم، باز هم گریه که نه، اینبار نعره میزدم که خدایا به والله ما میدونیم که بدبختیم، بیچارهایم، جهان سومی که هیچ، اگه قرار بود این دنیا بدون ارفاق و پارتیبازی طبقهبندی بشه الان ته صف جهان دهمیها باید تو سر و کله خودمون میزدیم، پس بس کن! خدایا تو رو به تموم مقدسات عالم بالا و پایین قسمت میدیم که خودت نگهدار این انسانها و تنابندهگانت باش که به جانشینانت در روی زمین هیچ امیدی نیست. خدایا خودت ما رو حفظ کن از اینهمه بلاهای طبیعی و غیرطبیعی و وراءیی و ماوراءیی که این پایین همش رو به مشیعت و سرنوشت و قسمت و راز و رمز الوهیت تو نسبت میدن. خدایا اینهمه شکستن، سهم این ملت نیست. اینهمه درد و بدبختی سهم این جماعت نیست. خدایا ماها داریم تقاص کدوم گناهمون رو پس میدیم؟! نمیدونیم چرا وقتی اون سر دنیا یه طوفان میشه اونها رو به پای فساد و فحشاء شهر و کشور و تمامی قاره مینویسند ولی وقتی اینجا یه هواپیما با صد نفر مسافر بخاطر سوء مدیریت و عدم مدیر لایق میره توی سفره پهن شده نهار یه خونواده، این میشه مشیعت پروردگار و سریع یه برچسب شهید میچسبه به اول اسم همه اون صد نفری که با یه دنیا آمال و آرزو توی کسری از ثانیه دود شدند و از فردا هم روز از نو و روزی از نو! همه به خط میشیم تا بواسطه سرنوشت رقم خوردهایی که توی پیشونیمون حک شده با هواپیما و قطار و اتوبوس بعدی بریم سینهکش قبرستون و همه اون ضعفهای مدیریتی هم پشم و یه جوری ماستمالی میشه و همه اون ماستها هم سر یه سفره نهار دیگه با یه کمی ریحون و ترخون و گشنیز و جعفری و دو سیر پنیر تبریزی خورده میشه و یه آروغ و یه لیوان آب یخ هم روش و والسلام. خدایا به والله، این جماعت دیگه خسته شدند از بسکه فقط پرواز رو بخاطر سپردند و کوچ پرندهها رو دیدند و دَم نزدند



