Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 اسفند ماه سال 1383

 

سلام سلام :) امروز تولد اینه (یعنی وبلاگم) دیگه داره کم کم بزرگ میشه ها نصف این بدبخت مونده اینجا البته خوب چیزی غیر از چرندیات معموله نیست اما خوب به کسی ربطی نداره که چرت و پرته برای بار ۱۰۰ام!
خوب وبلاگم رفت تو سه سال :)!!!چه زود گذشت!!!                                       

جریان درست کردن اینجا رو همتون شونصد بار شنیدین دیگه نمیگم

دیدین بعضی موقعها یهوی یه اتفاقایی میفته که باز یهویی میبینی که یه مدت خیلی طولانی عین احمقا و کورا بودیو یهویی به خودت میای؟ دیدی؟ منم دیدم همین امروز!!

مرده شورریخته هرچی خونه تکونی رو ببره ...

الان باید یه عالمه احمق و عصبانی باشم و هی فحش بدم و غر بزنم!(رو حساب اخلاق گندو تجربیات گذشته!)اما نیستم! متحول شدم من آیا؟

میگم من آدم مهمی باید باشم گویا! هرچی فکر میکنم همین به ذهنم میرسه حتما هستم دیگه

یه سوال ازتو--> هی خله با توام آره دیگه مگه غیر از تو خل دیگه ای هم اینجا هست؟ با خودت چی فکر کردی؟ به منم بگو جون عمه جونت:) خوب؟یادت نره

ما یه روز رفتیم بازار کرمان کلی اصطلاحات جدید یاد گرفتیم جای شما خالی نه!تلف!ترشاله!و یه سری چیزای بی تربیتی هم یه آقای عطاری یادمون داد  برید بپرسید یه چیزای گرد گنده ای هست انگار کوبوندن تو سرشون قهوه ای هم هست بپرسید به چه دردی میخوره 

لج میکنما گفته باشم بعدا نگی نگفتی.
خورشیدخانوم:فردا (پنجشنبه) داریم می ریم آتلانتا کنسرت شجریان. شب هم می مونیم که پس فردا بریم موزه برباد رفته و مرکز سی ان ان رو ببینیم و بعد هم برمی گردیم. یه بار از آتلانتا رد شدم و شهر قشنگی به نظرم اومد. شدیدا به این مسافرت احتیاج دارم

ندای امروز(یادداشتهای روزانه امین ثابتی): "واقعا نمی دونم در این جامعه ای کوفتی ما، چرا اینقدر مردسالاری وجود داره؟! چرا همیشه مردها خودشون را رئیس و وکیل وصی زن و دختر خودشون می دونند؟! من به نوبه خودم برای این جامعه ی احمقانه و پست متاسفم! متاسفم که چرا در این جامعه دارم زندگی می کنم؟!"

غریبه آشنا: "اون وقتا که ما بچه بودیم یه بازی بود به اسم مار-پله. این بازی یه صفحه صد خونهای داشت که توش پر بود از پله و مار. هدف رسیدن به خونه صدم بود. از پلهها بالا میرفتی و هر جا به مار میرسیدی به پایین پرتاب میشدی. توی هر مرحله با پرتاب تاس تعداد خونههایی که میتوونستی جلو بری مشخص میشد. این بازی از خیلی جهت ها شبیه زندگی میمونه. مثلاً..."

گیوتین:"من باز عاشق شدم. نمی دانم این بار درست فهمیدم یا نه. نمی دانم اصلا واقعا " این" عشق است یا من عوضی گرفتم. چیزی که می دانم این است که باز دارم یواش یواش و ناخودآگاه به کسی بیشتر و به طور خاص تر فکر می کنم."

پینک فلویدیش :یه بار در مورد همجنس گراها نوشتم و اینکه خب به عنوان یه فرد این نوع زندگی در نظرم مذمومه، آی فحش خوردم، ‌آی فحش خوردم. این خصوصیت ما ایرونیاست به خدا که دم از آزادی می زنیم و به نام آزادی به بقیه می گیم که خفه بشن! یارو نامه می داد که ای بی تمدن دیکتاتور آخوند صفت منم نظرم همینه اما تو حق نداری در مورد بقیه اینطوری نظر بدی، اینا مربوط به آزادی فردی مردمه! یه خانومی هم کلی لطف فرمودن ...

از پشت یک سوم:باز هم شرمنده شدن از دیدن رخت و لباسهای وصله‌پینه شده زنی که قرار بود همسرت باشه ولی سالهاست نقش همسری و مادری رو فراموش کرده و اینقدر درگیر این زندگی نکبت و اِیکبیری شده که دیگه خودش هم یادش رفته اون لباس سفیدِ عروسیش رو که کلی خاطره‌های خوب ازش داشته رو توی کدوم سوراخی قایم کرده و حالا پس از این همه سال از اینکه کلفت و مستخدم باقی بمونه خیلی راحت‌تره، چون ....

نیک آهنگ کوثر:راننده آژانس مرا می‌شناسد، و بحث را به فساد می کشاند. شاکی از مسافرانی که می خواهند "سیگاری" دود کنند یا "خانم"های غیر محترمی که این طرف و آن طرف می‌برد، قبل از مصرف و بعد از مصرف... یادم می‌آید که سال‌ها پیش که در همشهری کار می کردم، شبی که تا نیمه شب پای ویژه‌نامه‌ای مانده بودم، برای من وهمکاری آژانس گرفتند. ماشین بوی عطر وحشتناکی می‌داد که سر ما را به درد آورد، راننده هم مست بود. می‌گفت که تا امشب، ...

 

شنبه 8 اسفند ماه سال 1383
رو که نیست سنگ پای قزوینه راست راست میره میاد دفتر خاطرات منو میخونه غرغرم میکنه که اینا چیه نوشتی آدم میمونه تو کار این آدما به خدا!!!
 این شکلیه