پریروز:
اول اولش فقط با شیطنتام شروع شد من بچه ی بدی بودم من سعید رو انداختم تو استخر بعد عذاب وجدان گرفتم رفتم نجاتش بدم خودمم مردم و بعد نمیدونم کدوم بی انصافی اومد و نجاتم داد
بعدش با انداختن تکتم تو استخر خالی و شکستن دستش و این حرفا
کم کم کتک زدن بچه ی همسایه که خیلی دیر زبون باز کرد و مامانش فکر میکرد من باهاش بازی میکنم
بعدش آدم ربایی و دزدیدن همکلاسیه کلاس اولم به بهانه ی پارک رفتن و اینکه آوردم نشومندمش تو یه عالمه گل و تا جایی که میخورد کتکش زدم!
بعدش یه دروغ !!! بابام با میز زد تو سر مامانم سرش شکست!!!
بازم یه دروغ دیگه مامانم مامان واقعی من نیست!!
من رفتم سر کمد مریم کلی از کارت پستالاشو برداشتم بخشیدم به دوستام
من وسایلم رو خراب میکردم مینداختم گردن حمیدرضا
من از حمیدرضا حق السکوت میگرفتم
من نمیزاشتم حمیدرضا برنامه کودک ببینه چون کودک من بودم و اون خردسال !!!(البته اونم نمیزاشت من برنامه خردسالان ببینم:دی)
من میخواستم با آبلیمو و علف جوجه درست کنم من گذاشتمش تو یخچال اما جوجه نشد چرا؟؟
من وقتی برای اولین بار بچه ی همسایه رو بغل کردم محکم نیشگونش گرفتم
من بچه ی سادیسمی بودم آیا؟؟؟
اینا همه تا قبل از 10 سالگش اتفاق افتاده آخه!!!!
دیروز:
اول اولش فقظ با مظلوم بازی شروع شد من بچه ی خوبی شدم من کسی رو تو استخر نمینداختم من به دوستام کمک میکردم من دیگه هیشکیو اذیت نکردم
من هیچ بچه ای رو کتک نزدم من شمیم رو نگه میداشتم باهاش بازی میکردم
من دیگه سر هیچ کس شیره نمالیدم هیچ کسی رو به بهانه ی پارک بردن تو بارون و تو یه عالمه گل کتک نزدم
سعی کردم دیگه دروغ نگم بابام با میز نزد تو سر مامانم سر مامانم تا حالا نشکسته
دیگه مامانم مامان خودم بود خود خودم
من دیگه کارت پستالای کسی رو برنداشتم به جاش رفتم و یه عالمه کارت پستال خریدم و به همه دادم
دیگه وسایلم رو خراب نکردم وسایل حمید رو هم درست کردم
من اجازه دادم حمید هر برنامه ای دوست داره نگاه کنه
دیگه از هیچ کس حق السکوت نگرفتم
دیگه جوجه نمیخواستم
وقتی برای اولین بار یه بچه ای میدیدم به جای نشگون بهش لبخند میزدم
تغییرات مثبت بوده آیا؟؟؟!!
امروز:
اول اولش فقط با سادگیه من شروع شد من بزرگ خوبی شدم دیگه سمت استخر نمیرم که بخوام کسیو بندازم توش دوستای قدیمی رو خیلی کم میبینم پس کمک هم بی کمک!! دیگه حوصله آزار و اذیت هم ندارم
به جز هانا دیگه بچه ای نیست اونم چون خیلی دوستش دارم نمیتونم اذیتش کنم
شمیم مرد اون یکی بچه همسایه الان سوم راهنماییه و من چند ساله ندیدمش
شیره مالی دیگه قدیمی شده دیگه همه سرمو شیره میمالن و بهانه های مختلف میبرن منو این ور و اون ور!!
دروغ نگفتم اما زیاد شنیدم همیشه تفاهم برقرار بود آیا؟؟
مامانم مال همه است نه فقط مال من .
دیگه احساسات بشر دوستانه نابود شده کارت پستال قدیمی شده کارتای الکترونیکی هستن اونم دیگه کسی نیست که بهش کارت بدم!
وسیله هام دیگه برام مهم نیستن من دیگه سفله نیستم!!!
دیگه اصلا تلویزیون نگاه نمیکنم
به جای حق السکوت گرفتن کار کردم
از جوجه متنفرم هم اتاقیم تو تراس اتاق سه تا جوجه داشت حالمو بهم میزدن
وقتی برای اولین بار یه بچه میبینم یه نیشخند بهش میزنم و تو دلم بهش میگم حماقت بزرگی کردی کوچولو خیلی بده آدم خودش خودشو بدبخت کنه
ایکاش هنوز پریروز بود زندگی انگار خیلی قشنگتر بود
.......
من از فردا میترسم.