مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 مهر ماه سال 1382

سلام!!!  هدی گلی هستم ( به تنها چیزی که شباهت ندارم گله!)

ببینین میدونین چی نمیدونین؟ بعضیا  شدن که بالاخره اینجا وبلاگ هاله س یا هدی! مگه متنای زیری رو نخوندین؟.  من فقط یه بار اینجا نوشتم اونم ۶ مهر!!! اااااوه!!!‌میدونین چقدر از اون موقع گذشته؟امممم..... اینجا ماله هاله س اما اگه من بخوام میتونم بکنمش برای خودم  میرم پسووردشو عوض میکنم...نوشته شده توسط هاله رو هم میکنمش نوشته شده توسط هدی  (فقط کافیه بکنم!!!) هاله بیچاره میشه!  ... اما من که این کارو نمیکنم!!  مگه دیوونم؟ (هستم .... اما از این دیوونه ها نه!)... پس چی شد؟...من چی گفتم؟... گفتم من هدی ام... اما اینجا مال هاله س.... و من چند روز، اگه هاله نندازتم بیرون چند سال اینجا مینویسم.... خب فمیدین؟  آفرین.... به شما میگن بچه شیر فهم! ...

میدونین الان چقدر خستم؟ دیشب ساعت ۵ صبح خوابیدم  ... و ساعت ۸ هم بلند شدم رفتم مدرسه  برای فردا هم کلی درس مرس دارم  مدرسمون خیلی بیحال شده! اینطوری: میرم ... تا میرسم اینطوری میشم:..... دوستام خیلی لوس شدن! اه!!!  من میخوام بیام ایراااان!!!

حالا یه کم هم از این چیز میزا بنویسم و برم بخوابم.........

ویسکوزیته
_ استاد ببخشید، چرا ویسکوزیته بالا باعث میشه که ما نتونیم
آلیاژ رو عملیات حرارتی کنیم؟
_اٍ ... چیزه...واضحه..تته...پته...
چطو اینو نمی دونی؟ ... اصلا وقتشه من از شما سوال کنم ...
چرا اینو نمی دونی؟! ...مگه درس انجماد رو نگذروندی؟...
حالا... چیزه... میخوای شما فردا بیا، من بهت توضیح بدم...
ولی در هر صورت... واسه چی شما نمی دونستی؟...
بگذریم... ادامه درس...

قدم زنان اومد پیش من. از قیافه ی فکورانه ای که به خودش گرفته بود, فهمیدم که
ذهنش خیلی درگیره. احتمالا سوال مهمی داره که هنوز نتونسته جوابی واسش
پیدا کنه.
روانشناسا گفتن که سوالای بچه های هفت,هشت ساله خیلی مهمن و توی
شخصیت آینده شون تاثیر مهمی می ذارن. پس باید بهشون رسید و تنهاشون نذاشت.

ـ چیه داداش... سوالی داری عزیزم؟
ـ آره! ... داداشی, من از کی استقلالی شدم؟!!

تلفن
_ الو سلام
_ سلام هلن جونم!
_ هلن کیه؟!
_ اوخ... هلیا جونم!
_ هلیا؟!
_ اشتباه شد می خواستم بگم ساناز من!
_ ساناز؟!
_ آنی... چطوری آنی؟
_ آنی کیه؟
_ سمیرا... دلم خیلی واست تنگ شده بود!!
_سمیرا؟!
_ آها! سوگل، می بوسمت!!
_ سوگل؟!!
_ اصلا... اصلا ببخشید، شما؟
_ مریم
_ کدوم مریم؟ مروتی؟
_ نه
_ عزتی؟
_ نه
_ حشمتی؟
_ نه
_ صادقی؟
_ نه
_ ببخشید، مریم خانوم...؟
_ بزرگی
_ اجازه بدین... من اسمتونو به لیست اضافه کنم!...
خوب... مریم، عزیزم! چطوری؟ خیلی دلم هواتو کرده بود!!!...

ببخشید که مثل هاله خوب نمینویسم شرمنده......


حالا.....میریم سراغ جوابا.... یعنی همینطوری الکی میخوام جواب بدم....  ( ایوب خان : چاکریم!!!) ( هندوانه : نخیر ... آبیته.... به خاطر اینکه گفتی بیا تو وبلاگ نظر بده عمداْ اینجا میدم... (حرف زدنو حال میکنین؟ چاکر هم هستیم... ) (جوکر: آره دیگه.... اتفاقاْ خیلی دلتون بخواد من دارم اینجا مینویسم!...... ) (هادی:‌ هه هه !! خب من تازه اومدم!! به خاطر همین نوشتم من اومدم!!!!! قبلاْ هاله همش میومد اما حالا منم میام ...! این شکلکا هم .... اگه نبود که وبلاگ به دردنمیخورد که!!!‌) (احسان شیرزادی: ) (غریبه: با من بیدی؟)  (قلقلی: میخوای تو وبلاگ تو هم بنویسم؟... بخوای هم نمیام اصرار نکن.... میدونم خوشت میاد من اینجا هم بنویسم... بیخود احساسی که از ۶ مهر به این وبلاگ پیدا کردی رو قایم نکن!... شدیداْ! آبیتـــــــه!) (پدرام ... کوچه: به همچنین ) (ابراهیم: تازه فهمیدی؟... چاکریم! ) (ثمین: ما اینیم دیگه ) (دیبا: هدی نه هاله) (...: این نوشته ی قبلیم که کم بود که!!! )( نیما: وا!!! ) (رضـــــــــــــــــــ :‌ سلامت باشید  ( اولین باره این کلمه از دهنم خارج شده ) ( جزیره ی هیچستان: نخیر اتفاقاْ آبیته... اگه قرمزته چرا همه ی صفحه آبیه؟) (گل و تگرگ : آبیـــــــــــــــــــــته!!!!!!!!! ) (بهاره: چاکر آبجی!) ( کیان : برای بار اولم بید... گفتم مثل تو وبلاگ خودم باشه.... چیز دیگه ای روم نمیشد بنویسم با آبیا میونتون خوب نیست .... مشکل خودتونه! دو نقطه دی!)‌ (فاریا: خبر مبر ندارم!) (هادی: سر گیجه گرفتی بیا اینجا، اینارو بخون خوب میشی...!) (گل ممد: یعنی انقدر لوس مینویسم؟؟) (رضا-هرو : شدیداْ آبیته!) (گروه موسیقی مه نوا: وی تو! یا همون آس تو (ما هم همینطور !) ....میل خودشه!) (مهدی: ) (غزل: ممنون! چشاتون بامزه و دوست داشتنی میبینه!) (هاله: :)))) مرسی!!! :)) )  (داریوش : چاکریم!) (مهدی : فقط آبی!........) 

 

یکشنبه 6 مهر ماه سال 1382
بـــــــــه سلام آقای مجری!!! ...  چطور مطوری خونشله؟ من هدی خانومه گل گلاب هستم  خوش اومدم؟ ... آره میدونم.....  میدونی چیه؟..... قرار بود زودتر بیام اینجا اما چون پسووردو یادم رفته بود دیر شد  هاله جون ببخشید..... تقصیر خودته پسووردتو یه جوری میذاری که آدم یادش بره!!!!  ... آره.... حالا گریه نکنین.... اومدم دیگه.....  ... خوش اومدم.....
وای شکلکای اینجا برام خیلی خنده داره... مخصوصاْ این:   فقط چند تا شکلک رو که من خیلی دوست دارم رو نداره... که خودم میذارم .....
خب خوبین خوشین خوش میگذره؟..... خوبین ...؟ ... چطورین؟.... سلامتی اینا....؟ ... زن و بچه خوبن؟.... سلام برسونید... روی ماهشونو میبوسم....  ... یاد یه جک افتادم... : به یه معتاده میگن تو بیژن نیستی؟... میگه چرا ژن دارم....
هر هر!!!
من به جز این متن دو بار دیگه هم یه چی نوشته بودم ... قبل از اینکه پابلیش کنمش کپیشم کردم... اما هم کپیش پاک شد هم پابلیش نشد
بلاگ اسکای از پرشن هم بدتره که!!! ..... ولی این کلاسش مارو کشته!! یادداشت ها و نظراتش یه جا دیگس .....
خب دیگه چطوری؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره؟... زن و بچه؟.... اینا؟....
هاله جون من غریبی میکنم اینجا  لال شدم... چی بگم؟...
...
آهان.... پریروز تولد خواهرم بود  ... خیلی خوش گذشت ... جای همه ی دخترا خالی ... خیلی کیف داد ولی... خیلی دیوونه بازی در اوردیم!
ببینین... من الان میخوام برم بازی کنم ... یه بازیه خیلی خوشم میاد ازش.... بخور بخوره.... اینجا دارتش.... رفتین تو، یه کم بیاین پایین بعد استارت کنین و بازی کنین..... خیلی حال میده...  ...
چیه تعجب داره؟.... مگه بچه ها فقط بازی میکنن؟؟!!
امروز رفتیم بیرون... بعد وقتی رسیدیم خونه میخواستم بارارو از تو ماشین بیارم بیرون یه دفه ناخونم گیر کرد به یه چیز... بعد منم کشیدمش... خیلی درد گرفت  الانم هنوز درد میکنه!.... هاله هنوز نرفته کرمان! .. به من افلاین زده که مینیویسی یا نیمینیویسی!!!! این دیگه چه جور حرف زدنه؟!!!
مدرسمونم خیلی بد میگذره!!! تا حالا مثه امسال بد نبوده  من میخوام بیام ایرااان!!!!!!! به همون کرمانشم راضی ام!!!!!!
برای  اونایی که منو نمیشناسنم میخوام مشخصات بدم.... :
نام: هدی کچل 
نام خانوادگی: سر به هوایی
سن: نمیگم
قد: وا!!! به شما چه ربطی داره؟؟؟؟
وزن: '' 
شغل: ستیودنت.... ....
شغل در هنگام بی کاری: چرت و پرت نویسی در وبلاگ ... چه مال خودم چه مال دیگران!!! (هاله).... ...
تازه!!!! ...
آبیـــــــــــته!!!!!!!!!!!!!  ...
اینجا چند نفر آبی ان؟
 
الانم ببخشید... من دیگه برم... آخه مهمون داریم.....!!!  ... مهمونامونم میخوان ده روز اینجا بمونن!!! به خاطر همین معلوم نیست کی دوباره فرصت پیدا کنم بیام اینجاها....
 خلاصه اینکه تا وقت گل نی (خدا نکنه) همتون رو : زن و شوهر دارارو به زن و شوهراشون و بچه ها رو به مامان باباشون میسپارم .... البته خدا جای خودش رو داره!!!!
هاله میدوستتتون!!!!
 منم همینطور!!!!
بای بای خونشلا!!!!!!!!  
سه شنبه 1 مهر ماه سال 1382

سلام سلام دوست جونای عزیزم حال و احوالتون چطمولیاس منم خوبم شما که حال منو نمیپرسین که اما من بهتون حق میدم بی معرفتی رو در حق همه تموم کردم با این سر زدنم به وبلاگاتون آخه نمیدونین من تو چه اوضاع قاراشمیشی گیر کردم باز با این حال به ۵٪ کامنت جواب دادم سزای کسی که ۲ ماه ۲ ماه کامنت جواب نمیده همینه که دوست جوناش کم بشن و این جای بسی غصه انگیزناک دارد ولی به هر صورت یه چند نفر هم که خیلی با مرام و معرفت صفا و اینا بودن کلی منو خوشحالیدن خوب جونم براتون بگه که خیلی ها تون هی به من میگین چه خبره هی میری مسافرت و اینا بابا مسافرت رفتن منم داستانی داره برای خودش در نوع خودش بی نظیر سری اول که من از کرمان برگشتیدم کمی تا حدودی دپرس بودم و حالم خفن گرفته بو چرا؟ خوب الان بهتون میگم به خاطر این کنکور مسخره !!! خلاصه که سر دوراهی مونده بودم که چیکار کنم بلاخره تصمیم گرفتم که برم کرمان این ترم رو هم ثبت نام کنم (آخه من پارسال ریاضی کاربردی کرمان قبول شده بودم و امسال یه بار دیگه کنکور داده بودم که شاید تهران قبول شم که نشد)خلاصه که من دوشنبه رفتم اصل دیپلم رو از مدرسه گرفتم و کارام رو کردم و شدیدا عجله ای با یه پرواز فوق العاده خودم رو رسوندم کرمان !!! جاتون اصلا خالی نبود من تازه فهمیدم که کرمان رفتن=یک بدبختی عظیم آب و هوا افتضاح (گرم گرم یه کم هم حالت دم کرده) مغازه ها و فروشگاهها افتضاح آدماش هم که دیگه... یه چیز جالب تو کرمان همش خوابم میگیره فکر کنم انقدر تو این شهر مصرف میشه که اصلا هوای شهر سنگین شده و همه بی حالن من به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم فامیلای ما خیلی زحمت میکشن که میتونن تو کرمان انقدر خوب زندگی کننا !!! آخه هیچی اونجا نیست هیچیه هیچی (جیگرتون واسم کباب شه)مردم کرمان هم کمی تا قسمتی اکتیو نیستن و بی حالن بعدازظهرا یه عالمه موتوری خفن ناک میریزن تو خیابون که اکثرشون هم پسرای لات هستن حالا اینا رو بی خیال من رفتم ثبت نام کردم و برای خالی نبودن عریضه یه ۱۵ واحد هم گرفتم ببینیم دنیا دست کیه بعد چون کسی رو نمیشناختم رفتم خوابگاه گرفتم و در کمال حماقت شدیدا حماقت و جهالت که الان مثل خر پشیمونم اتاق ۴ نفره خواستم چرا؟ چون میگفتم دو نفره کمه خوش نمیگذره / حالا از وقتی اومدم تهران هی اعصابم قاطیه بدبختی اینجاست که نمیتونم جمعیت رو تغییر بدم الانم اومدم اینجا هر چی خرید میکنم لیستم تموم نمیشه چقدر سخته ها باید یه عالمه چیز میز با خودم ببرم مثلا چی؟ میگم بهتون مثلا سوزن نخ یا ملافه مثلا دمپایی یا مثلا قابلمه و ماهیتابه ( نه که خیلی آشپزم ) یا کفگیر ملاقه و از این چرت و پرتا که میدونم استفاده هم نمیشن اما یه چیزایی هم خریدم که میدونم لازمه مثلا ساعت رومیزی که صبح به صبح بزنگوله نمیدونم چرا نوشته ی امروزم اینجوریا شد چه جالب امروز کمی تا قسمتی از اصطلاحات اجق وجق استفاده نشده اینجا

خلاصه خانوما و آقایون محترمه من الان تهران تشریف دارم اما کلاسام از دیروز شروع میشده که من ۱۰ مهر تشریف میبرم (میخوان بخوان نمیخوان نخوان من میخوام بمونم خونه ی خودمون)البته یه آقاهه میگفت نمیتشکیله نمیدونم والا خوب من خسته شدم فقط اون ۹۵٪کامنتی باقی مونده رو تا ۲ هفته دیگه میجوابم قول شرف

توجه توجه توجه توجه از نوع خیلی شدیدا مهم

از اونجایی که من برم کرمان زیاد وقت نمیکنم وبلاگ بنویسم و از این حرفولا یعنی شاید نتونم تند تند بنویسم قرار شد یکی از دوستای خونشل مونشل گوگولی مامانی نانازی عقشولکی بیاد کمکم یعنی یه پست در میون بوینیسه برای همین اگه از این به بهد اینجا اسکلت و سوکسو عنکبوت و از این جور چیزا دیدین نتعجبین خوب؟؟؟

فعلا بای بای گوگولیااااا میدوستمتون خفن