جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 شهریور ماه سال 1382
 

سلام سلام خونشل مونشلا چون عجله دارم زیاد نمیتونم بنویسم احتمالا امروز تشریف میبرم کرمان واقعا شرمنده یه بار هم که من خواستم مثل آدم بیام وبلاگ بخونمو بهتون بسرم اینجوری شد

اگه از اونجا بتونم (که احتمالا نمیتونم) حتما میام بهتون میسرم اما اگه نتونم وقتی برگشتم میام بهتون سر میزنم تازه فکر کنم مجبورم در اینجا رو هم تخته کنم البته باید برم ببینم وضع سایت اونجا و این حرفولا چطمولیه خلاصه که فعلا خداحافظ تا وقتی که معلوم نیست کی باشه بای بای گوگولیا همتون رو میدوستم

چهارشنبه 19 شهریور ماه سال 1382

سلام سلام  دوست حونای نازم حال و احوالتون چطمولیاس وای وای من دارم از خوشحالی میمیرم واییییییییییییییییییییییییییییی اکش شوق تو چمشام جمعیده هورا  بلاخره اومدم من میخوام جشن بگیرم ( نه که خیلی تحفم جشن هم بگیرم )حالا که اینطوریاس  میخوام از قلقلی هم تقلب کنم تازه  آخ جون نت  آخییییییییییییییش داشتم میدقیدم به به    (قلقلی چرا چه خوشگل شدی امشب میزنه  من نمیخوام )(جو عروسی هنوز تو مخمه )

 حالا فکر نکنین این ۱۷ـ۱۸ـ۲۰ روزه به من بد گذشته ها نه اتفاقا خیلی هم خوش گذشته اما دوری از نت منو کشتید البته یکی دوبار ۵ دقیقه ای آنلاین شدم اما نمیشد وبلاگ خوند یا نوشت حالا چت کردن که پیشکش اخشالی نداشت نتایج دانشگاه آزاد هم که اومد و به دلیل خر تو خری این مملکت نمیدونم این ادبیات فارسیه کی بود من بودم ؟ اون بود؟ سراسری چرا نبودید ؟ پس چرا اون آقاهه میگفت توهی ؟ من که ادبیات نزده بودم چه جالب من اصلا نیمیتونستم ادبیات بزنم خلاصه که خودتون بگیرین چی شد دیگه حالا منتظرم نتایج سراسری بیاد که میدونم نمیقبولم با اون انتخاب رشته ی خفن پس نتیجه میگیرم که باهد پا از دست درازتر برگردم کرمان بتمرگم همون ریاضی کاربردی رو بخونم شاهد هم نرفتم یا رفتم انصراف قطعی دادم خیال خودم و همه رو راحتیدم دو ساله همه سرکارن با این درس خوندن من اصلا آزاد شرکت کردن من امسال خیلی لوس بود ایکاش نمیشرکتیدم یکی نیست یه چیزی به من بگه ها

به به میبینم که آقای بلاگ اسکای هم درستیده یه جورایی و کامنتا برگشتیدن من که خیلی خونشحالم اما نمیدونم این همه نظر رو چه جوری بجوابم فکر کنم ۴ـ۵ ساعت وقت ببره ۲ ماه هست که به جز چند تا وبلاگ برای هیخشص کامنت نزاشتم وای وای چیکار کنم با این همه راه

خوب حالا یکم براتون از مسافرت بگم(نخیر گویا این قصه سر دراز داره و من رفتنی نیستم ) اولش که رفتیم مشهد و حسابی شرمنده ی کیان شدم که همش هم تقصیر حمیدرضا هست که خیلی تنبله حالا بازم از کیان در کمال با شخصیتی معذرت میخوام که نرفتیم بهش بسریم چون قول داده بودیم دفعه های بهد قول میدم قول قول زنونه

تو مشهد اتفاق خاصی نیفتاد اما روز آخر موقع برگشتیدن چرا با توری که ما رفته بودیم یه خانواده بودن که دو تا دختر بودن با یه پسر که یکی از دخترا نامزد پسره بود و اون یکی هم خواهر دختره همون خواهره اسمش مرجان بود و یه شلوار داشت که پاچه هاش ای همچین کوتاه بودن البته خیلی نه اینا هی هانا رو از ما میگرفتیدن باهاش بازی میکردن روزی که داشتیم برمیگشتیم تو فرودگاه نشسته بودیم که یه خانومه از اونایی که فقط نوک مماخشون بیرونه اومد به اونا گیر داد که موهاتون رو بکنین تو اونا هم موهاشون رو کردن تو دوباره یه ۵ دقیقه دیگه خانومه از دور شلوار اون یکی رو دید اومد نزدیک شد و بهش گفت این چه شلواریه و پاچه هات رو بکش پایین و از این حرفولا این بدبخت هم گوش کرد دوباره خانومه رفت انگار سوژه دیگه ای گیر نیاورده بود برگشت گفت باید شلوارت رو عوض کنی من پلیسم با دستبند میبرمت و داد و بیداد آخرش هم یه چک از بابای دختره گرفت تا بعدا به قول خودش به حسابشون برسه

من نمیدونم دیگه کارت شناسایی میگیری چک دیگه واسه چیته اصلا آخه مگه تو فضولی اخه اه اه اه اینجا دیگه کجاست حق انتخاب لباس هم با یکی دیگس

بی خیال

خوب طولانی شد بقیه اش باشه واسه بعد خوشگل نانازی مامانی ها راستی وبلاگ دشمنم بسته شده هوراااااااااااااااا بای بای گوگولی ها 

پیوست : چند روز که کرمان بودم لهجه گرفتم و یه کم با لهجه میحرفولم هی سعی میکنم خودم رو کنترل کنما نمیشه بدعایین زودتر به حالت اول برگردم وای اگه بخوام برم اونجا بمونم چی میشه

راستی  ۲۶ شهریور میشه ۶ ماه اگه گفتین چی؟؟؟
سر کار بودن هم بد چیزیه که بعدا راجع بهش بحث میکنیم